خرید بک لینک

درباره سایت

ذهن هاى هميشه روشن

امکانات وب

۱۴۵‍~ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ | 6:36 | از استوری های دوستم فهمیده ام که اپلیکیشنی که ازش بسته ی مکالمه به ایران خریداریه بودم بالاخره کمی کار میکند، چندباری با ترس و لرز شماره ات را میگیرم تا بالاخره صدای تو آنطرف خط پیدا میشود که میگویی الو؟ سر سنگین چند جمله ای حرف میزنی و میگویی چطور توانستم زنگ بزنم و اینکه خوشحال شدی صدایم را شنیدی. در صدایت خوشحالی ای نمیشنیدم. در جواب های یک کلمه ای ات در اپ ایرانی که با مصیبت و وی پی ان وصل شدن به آن متصل میشوم تا دقایقی بیشتر با ت

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

در روز جاری از وقتی محمد درباره عشق با من صحبت کرده به این فکر میکنم که چه خوب میشد اگر میتوانستم تمام کلاسهایم را آنلاین کنم، از کارم بیرون بیایم و چندماهی برگردم به وطن. خانه کوچکی اجاره کنم و دم در خانه شما ظاهر شوم، احمقانه به نظر میرسد نه؟ اما فکر میکنم شاید اگر من آنجا حضور داشتم، شاید اگر میتوانستم تو را در آغوش گرم و کوچکم جا بدهم، جهانم انقدر تهی از معنا نمیشد. انقدر غمگین و فرسوده و دلمرده به تماشای زندگی نمینشستم. گاهی با خودم فکر میکنم همه ی این دوری برای چه بود، مگر نه برای آزادی

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

‍۱۴۷~ جمعه ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ | 6:40 | امروز شد دوهفته، دوهفته که هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خبری از مهربانی بی حساب تو هست و نه از بی تابی های هر شب من. بالاخره ترسیدم، غمگینم و به این فکر میکنم که اگه اینبار هم نشه... اگه نشه باید با این زندگی چه کنم؟! دلم نمیخواست این بار عبور کنم... دلم نمیخواست بتونم و هنوز هم دلم نمیخواد.... Category نامه ها Tags profile / biography introduction {about} زندگی یک دختر مهاجر بیست و چندساله کیلومترها دورتر از خو

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

چشمم خورد به تاریخ تقویم فارسی، یک خرداد. دوازده روز دیگه میشه دوماه که اولین روزی که همه چیز از روالی که داشت پیدا میکرد هم خارج شد و من هنوز هم نمیتونم باور کنم که تو این نقطه ام. نمیتونم باور کنم به انتظار چیزی نشستم که اصلا و به هیچ شکلی قرار نیست اتفاق بیفته. باورم نمیشه سهمم از دویدن و عشق دادن و دوست داشتن یک هیچ مطلق و بزرگه و این باور نکردنم هر روز داره بیشتر منو از پا درمیاره. دیگه گریه های هر روزم برام تبدیل به یک عادت کوچولو شده، خشمی که از دیدن دوست نداشتن تو دارم، غمی که روی شونه

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

یه روزایی تو زندگی هست که با خودت میگی وای از این بدترم مگه میتونه بشه؟حال روحیم مگه خراب تر از این هم میتونه باشه و بوم! کافیه این سوالو از خودت بپرسی تا ببینی نه تنها بدتر هم میشه بلکه توی همون بدتر بودنه مجبوری ادامه هم بدی و هزار تا کار دیگه هم بکنی! و بله. بدتر هم شد. سه هفته ست که در بیخبری مطلقم. دیگه نه زنگ زدی نه پیام دادی. تمام جون و دلم داره به سمت و سوی پیام دادن و خبر گرفتن کشیده میشه اما خودم عقب ایستادم. پذیرفتن سخت ترین کار این روزای منه، هر روز از خودم هزار تا سوال میپرسم... ی

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

به گذر زندگی آدم‌ها نگاه میکنم و بهشون حسودیم میشه، من ذاتاً خودم رو آدم حسودی نمی‌دونم ولی این‌روزا به هرکسی که میتونه جریان زندگی رو حس کنه حسودی میکنم. به آدمهایی که کسی رو کنارشون دارن و همدیگرو میخوان و دوست دارن حسودی میکنم. به مجموعه اتفاقات چندماه اخیر که نگاه میکنم حضور خودم رو در این حال و در این لحظه باورم نمی‌شه. انگار هیچ چیزی حس نمیکنم با اینکه هنوز پشت پلک هام داغ و سوزان میشه و تو از چشم‌هام با قطره های بلورین اشکم میچکی... دنبال هیچی نیستم، فقط به این فکر میکنم بعد از رسیدن به

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

دیروز عصر فهمیدم که مادرجون رو از دست دادیم، دوباره شدم مطهره ای که ۶ سالشه و دنبال مادربزرگ گوگولی کوچولوی گردش گریه میکنه که بره خونشون، اما حالا دیگه مادربزرگی نیست و من فقط میتونم گریه کنم! یک هفته از فوتش گذشته و به من تازه خبر دادن. همون روزا به دوست صمیمیم میگفتم فکر میکنم یه اتفاقی اقتاده ایران و اینا به من نمیگن! بیراه حس نمیکردم... این سری که رفتم ایران و سورپرایزش کردم گریه کنان بغلم کرد و گفت فکر کردم میمیرم و دیگه تو رو نمیبینم! اون روز میگفتم وا مادرجون خدانکنه. اصلا باورش برام ر

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

اینجا رو باز کردم اومدم از حس و حالم بنویسم دیدم دقیقا ۴ ماه از اون روز کذایی میگذره! از روزی که به طرز عمیقی از هم گسستم!!! امروز اولین امتحان آزمایشگاه عمرمم دادم، یکمی از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود و البته که خب من هم نخونده بودم و به حساب اپن بوک بودنش گفتم راحت پیدا میکنم چی به چیه ولی اونقدرام پیدا کردن همه چیز راحت نبود. امشب جلسه تراپی دارم، داره میشه حدود سه ماه که هر هفته تراپی گرفتم حتی گاهی هفته ای دوبار. نسبت به قبل میتونم بگم الان کمی بیشتر میتونم دلیل پشت بعضی از رفتارها،وابس

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

۱۵۳~ یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ | 10:35 | خیلی دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم. دلم تنگ شده، خیلی زیاد دلم تنگ شده. از وقتی محیا گفته که قراره ببینتش من انگار روی آتیشم. هر روزی که میگذره از خودم میپرسم که خدایا من چرا بهتر نمیشم...؟ حس های بدم دورم رو گرفتن و نمیتونم راهم رو پیدا کنم، تو اون چالهه دارم دور خودم میچرخم و زمین میخورم. فکر اینکه قراره یه روزی حالم خوب بشه انگار ازم خیلی خیلی دوره. میدونم هرچی که اتفاق افتاده باید میفتاده، از نظر منطقی خیلی چیزا رو میدونم و قبول دا

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

یکی از بزرگترین پشیمونیام اینه که دفتر با خودم نیاوردم اینجا، روز آخر سفرم توی ونکووره و نشستم توی یه کافی‌شاپ لوکال، آیس‌کافی با سیروپ وانیل میخورم، سفر جالبی بود، اگه چهارسال پیش یکی موقعیت در زمان حاضرم رو برام پیش‌بینی میکرد قطعاً بهش میگفتم دیوونه ای و داری دروغ میگی! برای ناهار رفتم رستوران ایرانی دلارا و تا خرخره باقالی‌پلو با ماهیچه خوردم، اگر میتونستم از شدت خوشمزگی یچیزی گریه کنم قطعا اشکام رستوران و برده بود انقدر که این غذا خوش طعم درست شده بود. توی یکی دوماه گذشته دوتا سوگ رو تجرب

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:45

صفحه بندی